خاطره های2
سلام بر تمام بچه های باحال
من یکی از بروبچ z051هستم
خودم نمیدونم که Zهستم،صفرم،پنجم یایک
امروز میخوام براتون یکی از خاطرات مدرسه قبلیمون رو بگم!
دو روزقبل از تاسوعا بود که مدیر مدرسه با اون نوچه هاش آمد وسر صف اعلام کرد که ما شب عاشورا یه مراسم تعزیه داریم وشام هم میدیم و ازشما دعوت میکنیم که شما هم بیایید.اسم شام که شد دلمون سست شدوهمه داوطلب شدیم که به این مراسم بریم.
شبش که رسید من بایکی ازدوستان دوساعت قبلش رفتیم ....چرخ وبروبچه ها رفتند چای...
بعد که آمدیم مدرسه دیدیم که مراسم شروع شده وچند تا از اون نوحه خوناش تو فضای تاریک جو گرفته بودشون و شروع کرده بودند به خوندن.از قدیم میگن آدم و سگ بگیره ولی جو نگیره....! یه هو مدیر مدرسه آمد و با اون صدای خفش نوحه خوند.خلاصه زیارت عاشورا رو هم خوندیم ورسید وقت شام
ها اینوبهتون نگفتم که آشپز سرایه دار مدرسه بود که نیمرو هم نمیتونست بپزه
غذاها رو که آوردن،توی نمازخونه بوی خوش برنج سوخته وگوشت های خام پیچید!
بچه ها هم از چای... برگشتند.
نشستیم سر سفره،اون شب میخواستن فضا رو معنوی کنن به جای نوشابه به ما دوغ دادن که همه رو خواب بگیره.ماهم چون بچه های مظلومی بودیم،دوغارو با توپ بیسبال اشتباه گرفتیم و وسط سفره یه بیسبالی زدیمو آخرشم ریختیم لا برنج های سوخته
از اون شب به بعد فهمیدیم که هر موقع مدرسه مارو به صرف شام دعوت کنن سست نشیم و به اینجور مراسم نریم
یه نصیحت برادرانه:به شما هم توصیه میکنیم به این مراسم نرید